خانه / خاطرات زندان / خاطراتي از زندانها و شكنجه گاههاي رژيم ولايت فقيه

خاطراتي از زندانها و شكنجه گاههاي رژيم ولايت فقيه

خاطراتي از زندانها و شكنجه گاههاي رژيم ولايت فقيه

زندان قزل حصار سالهاي 1365-1360

ندامتگاه قزلحصار

در قرنطينه چشم بندهايمان را برداشتيم . از ميان چشمها، نگاهي مثل نگيني در انگشتر شب ميدرخشيد. جوانِ قدبلندي كه شلوار جين، پيراهن راهراهِ آبي و ژاكتي سُرمه ايي پوشيده بود توجهم را جلب كرد. به سمتش رفتم، خودم را معرفي كردم. سيامك طوبايي 18ساله، دانش آموز و ساكن يوسف آباد تهران بود .

مجاهد شهيد سيامك طوبايي

مجاهد شهيد سيامك طوبايي

ظرف چند دقيقه اخبار بند و شعبه ها را تبادل كرديم. نمي دانم چگونه، ولي فكر ميكنم با يادآوري جمله ايي از ”مسعود” بود كه چنان اعتماد و اشتياقي بينمان بوجود آمد كه قرار گذاشتيم در هر شرايطي روابطمان را حفظ كنيم.

ساعتي بعد درِ قرنطينه باز شد و غول‌تشني كه حاج داوود صدايش مي‌كردند، وارد شد.

قد بلند، چاق و چهارشانه، با شلوار سبزِ فرم پاسداري و اوركت بلند اسرائيلي. ضمن راه رفتن، با دستچپ لالة گوشش را ميخاراند و دست راستش كه از آرنج خم شده بود را جلو سينهاش بالا و پايين ميبرد. وقتي نزديك شد بلافاصله شروع كرد:

– اينجا رو بهش ميگن قزلحصار، تكون بخورين نَفَسِتونو ميبُرم… اينجا هتل اوين نيس. هيچكس هيچ حقي نداره. هر چي من ميگم بايد گوش كنين…  فعلاً ميفرستمتون مجرد3 تا يه كم استخوناتون نرم بشه, بعد ميام هر كدوم آدم شده بودين …

دژخيم حاج داوود رحماني

دژخيم  حاج داوود رحماني

 

از جملات بي سروته و لحن غليظ لومپنياش، در همان چند دقيقة اول فهميديم كه گير چه جانوري افتاده ايم.

 همان شب، ساعت9، با سروصداي زياد، چند پاسدار وارد شدند، تعداد كمي را به بند3 عمومي كه مخصوص افراد غير سياسي بود بردند و بقيه را كه بيش از 40نفر بوديم با چشمبند در راهرو اصلي بند حركت دادند. بعد از چند دقيقه وارد اتاقكي شديم كه نه نوري داشت و نه فضايي براي ايستادن. وقتي آخرين نفر را به زور وارد كردند، در بسته شد. انگار وارد آسانسور بزرگي شده ايم و قرار است به طبقة ديگري برويم. ولي از سوز و سرمايي كه از پنجرة شكستة اتاقك وارد شد فهميديم اينجا هم قرنطينة كوچكي است و لااقل چند ساعتي بايد منتظر باشيم.

بوي تعفن و سوز و سرما بيداد ميكرد. چند نفر حالشان به هم خورد ولي جايي حتي براي نشستن وجود نداشت. آنقدر كيپ و فشرده كنار هم ايستاده بوديم كه پتو يا وسايلي كه همراه داشتيم اسباب زحمت بود. از ساعت12 شب آنهايي كه كنار در بودند، شروع به در زدن كردند تا هم نفراتي كه حالشان بد شده بود، تعيين تكليف شوند و هم اينكه اكثر بچه ها نياز مبرم به توالت و دستشويي داشتند.

تا صبح، در همان حالت ايستاده به خود پيچيديم و تحمل كرديم. حوالي ساعت6 با شنيدن سروصدايي كه ظاهراً نشانة بيدارباش و شكستن سكوت شبانه بود، دوباره درزدن را شروع كرديم. وقتي در باز شد و چند نفر افتادند بيرون؛ حاج داوود و پاسدارش «سوري»، كه جواني لاغراندام، رزمي كار و به شدت دريده بود نزديك شد:

– چه خبرتونه؟ فكر كردين اينجا خونة عمه تونه در ميزنين؟

حسين(ر) كه با شلواري كردي و كلاه سرمه اي رنگ بافتني كنار در ايستاده بود گفت:

– از سرِشب بچه ها ميخوان برن دستشويي، هيچكي درو وا نميكنه. چند نفر حالشون خيلي خرابه، نصف بچه ها مريض شدن…

– خُب اگه ميخواين برين مستراب، اشكالي نداره. كي ميخواد بره؟

– من 8-7 ساعته اضطراري‌ام.

– بيا بيرون.

 همينكه حسين(ر) پايش را از در بيرون گذاشت با ضربه ايي كه پاسدار سوري زير پايش زد نقش زمين شد.

نزديك 20 دقيقه هر دو نفر به جانش افتاده و با ضربات محكمِ پوتين به پهلو و سروصورتش، او را نيمه جان و تقريباً بيهوش به كناري انداختند.

بعد رو به ما كرد و گفت:

– منكه گفتم به اينجا ميگن قزلحصار. حالا هر كي ميخواد بره توالت بگه …

همينكه چند نفر از در خارج شدند، دوباره شروع شد. اين بار چند پاسدار ديگر هم وارد شدند 6-5 نفر از بچه ها را لت وپار كردند. نيم ساعت بعد در حالي كه حاج داوود نفس نفس ميزد، همه را زير هشت بند 3 مجرد، كه آن زمان به بند8 معروف بود نشاند. حتي حسين(ر) هم كه ظاهراً وروديه اش را براي بند پرداخته بود، روي زمين كشيده و به گوشه ايي در ميان بقيه زندانيان منتقل كردند:

– چشمبندهاتونو باز كنين.

چشمم به حسين(ر) افتاد كه سروصورتش خون آلود بود. يواشكي از سيامك پرسيدم:

– اونو ميشناسي؟

– بند2 اوين با هم بوديم. قبل از دستگيري، استاد دانشگاه بوده به همين دليل هم به حسين معلم معروفه.

– اين يارو خيلي خره بايد حواسمون باشه بيخودي خودمونو تابلو نكنيم.

از زيرهشت كه ورودي بند بود متوجه شدم تعدادي سلول سمت چپ و تعدادي سلول هم در سمت راست راهرويي كه مقابلمان بود قرار دارد. حاج داوود با تهديد و عربده كشي وارد بند شد. نگاهي خشم آلود به سلولها كرد و چند نفر را از چند سلول بيرون كشيد. يكي از آنان پيرمردي 60 يا 70 ساله بود كه به محض بيرون آمدن از سلول، موهاي سپيد و برفي اش در چنگال وحشي حاج داوود قرار گرفت و لحظه ايي بعد سرش را محكم به ديوار بتوني بند كوبيد. پيرمرد لاغراندام، با آن جثة ضعيف داد مي كشيد:

– آخه مگه من چيكار كردم؟ از جون من پيرمرد چي ميخواي؟ اي خدا…

و هيولا همچنان در حاليكه موهايش را در دستهاي پهن و زمختش ميفشرد، سرش را به ديوار ميزد.

در وسط بند، سوري و چند پاسدار ديگر ديوانه وار، مشغول بقيه شدند. در اين بين يكي از بچه ها كه با جاخالي دادن، باعث شده بود مُشت سوري، به جاي صورتش به ديوار اصابت كند، از وحشت خشم و انتقام سوري، بي اختيار به سمت زيرهشت دويد. پاسداران محاصرهاش كرده و به طرف ميله هاي زيرهشت پرتش كردند. جوان كه در محاصره چند هيولاي وحشي مستمر به در و ديوار ميخورد دوباره از لاي دست و پايشان گريخت و به طرف سلولهاي آخر دويد. سوري نعره ايي كشيد و با يك خيز گلويش را گرفت و آنقدر با مشت به صورتش كوفت تا به قول خودش دلش خنك شد.

آخرين نفر، مرد مُسني بود كه او هم مي بايست بي دليل قرباني نمايشي شود كه ظاهراً براي ما ترتيب داده شده بود…

طبق روش پاسدار سوري، با يك حركت، زير پايش خالي و نقش زمين شد. بدنش آماج ضربات پوتين قرار گرفت. حاج داوود يقه اش را گرفت و با تمام قدرت سرش را به لبة ميله هاي زير هشت كوبيد و او در حاليكه داد ميزد:

– چشمم، چشمم. چشمم افتاد زمين…

روي زمين نشست و با ساييدن كف دستهايش بر زمين، چشم مصنوعيش را ميجُست. پاسدار سوري و بقية پاسدارن ادامه دادند و ضمن لگدباران، از سوژه ايي كه بدست آورده بودند، براي خُرد كردن بچه ها و تفريح خودشان استفاده كردند:

– سازمان، منافقِ كور قبول نميكنه. برو يه فكر ديگه واسه خودت كن.

– چشمتو شوت كردم رفت ته بند، برو ورِش دار.

– بابا اين كوره نميبينه، دنبال چي ميفرستيش؟

– چشمتو انداختم تو مستراب.

……. خاطرات زندان قزل حصار  ادامه دارد …

Powered by moviekillers.com