خانه / خاطرات زندان / خاطراتي از زندانها و شكنجه گاههاي رژيم ولايت فقيه

خاطراتي از زندانها و شكنجه گاههاي رژيم ولايت فقيه

خاطراتي از زندانها و شكنجه گاههاي رژيم ولايت فقيه

زندان قزل حصار سالهاي 1365-1360

(قسمت دوم )

 

…نوبت ما شد. 2 پاسدار با ماشين دستي سلماني، وسط زيرهشت ايستادند و كساني را كه چند متر عقبتر، كِز كرده بودند، صدا كردند.

ابتدا موهاي سر و بعد تمام يا قسمتي از ابرو زنداني را با ماشينِ صفرچهار تراشيدند. پاسدار ديگر، مشتي از موها را بهدستش داده و وادارش ميكرد بخورد. بقية موها را هم جمع كرده و بين سلولها توزيع كردند. هر سلول بايستي موها را بين نفرات تقسيم و هر كس سهمش را ميخورد.

من كه هنوز از ديدن اين صحنهها مات و مبهوت بودم، با لگدي كه بر پهلويم نشست هشيار شدم و خودم را جمع كردم. سوري يقهام را گرفت و با ضربهيي به وسط قربانگاه يا آرايشگاه! انداخت.

اولين بار بود كه سرم را از ته ميزدم. لحظهيي خودم را با سر و ابروي تراشيده تجسم كردم. ياد بچهها در اوين و صحنههايي از بازجويي افتادم…

پاسداري كه چهرهاش مثل ميمون و رفتارش مثل گُراز بود، چنگش را در موهايم _كه بلند شده بود_ انداخت و سرم را بر زمين كوبيد و گفت:

– همينطور سرتو پايين نيگهدار تا تموم شه، جُم بخوري با لبة تيز اين ماشين، كلهات رو سولاخسولاخ ميكنم.

به عَمد موها را لاي دندانههاي ماشين گذاشته و ميكشيد، ظاهراً ميخواست صدايم در بيايد تا بگويد:

بدبخت تو كه از ماشين سلموني ميترسي و داد ميزني، چطوري ميخواي مبارزه كني…

بعد از اتمام سر، دندانههاي ريزِ ماشين را زير ابروي راستم گذاشت و قسمتي را زد و با اشاره به پاسداري كه مسئول خوراندن موها بود، به همان طرف پرتابم كرد. او هم مُشتي مو برداشت و گفت:

– زود باش وقت نداريم. همه رو بايد بخوري. يه دونه اگه بمونه، من ميدونم و تو.

– چهجوري بخورم؟ نميتونم مو بخورم.

– چي؟ حاجي! ببين چي ميگه؟

بلافاصله دو نفر دست و پايم را گرفته و همان بوزينهيي كه تا زير چشمهايش ريش داشت و سرم را تراشيد، مشتي موي كثيف در حلقم كرد.

وقتي حاج داود بالاي سرم رسيد، پاسداري كه دستم را گرفته بود خنديد و گفت:

– حاجي غلط كرد، همه رو خورد…

حدود يك يا دو ساعت بعد همة سرها تراشيده و بهخط شديم. من هنوز زير زبانم موها را جمع كرده و منتظر فرصتي بودم تا تخليه يا پنهانش كنم. معلوم بود ميخواهند بين سلولها تقسيممان كنند. با چشمكي به سيامك كه برگشت مرا در صف پيدا كند، به هم نزديك شديم تا حتيالمقدور در يك سلول تقسيم شويم. صف از وسط راهرو حركت كرد. همين كه چشمم به اولين سلول در سمت راستم افتاد، وحشت كردم.

بچهها با صورتهاي زرد، بدنهاي ضعيف و چهرههاي تكيده از پشت ميلهها، براي شناسايي نفرات جديد بيتابي ميكردند. درِ سلولها بهجاي قفل با طنابي كه 10 يا 15 گره داشت بسته بود.

حاج داود جلو سلول اول ايستاد. اسماعيل كه ظاهراً در گذشته پاسدار و امروز زنداني و مسئول بند بود، گره طناب سلول را باز كرد. حاجي، نگاهي به داخل سلول انداخت و گفت:

– آدم شدين؟ استخوناتون نرم شده يا نه؟

بعد از مسئول بند پرسيد چند نفرن؟ او هم جواب داد 40 نفر. با نگاهي به صف، 4 نفر را انتخاب كرد و گفت:

– منافقا برين اين تو. اينجا خونه ابدي تونه-.

4 نفري كه انتخاب شدند داخل سلول جا نميشدند، بهنحوي كه پس از فشار و هل دادن پاسداران، حاج داود نفر آخر را با كف پا محكم به‌داخل فشرد و در را بست.

سلول سوم هم بههمين ترتيب باز شد. تعدادشان 42 نفر بود و من همراه 2نفر ديگر از صف براي اين سلول انتخاب شديم. با لگدِ هيولا بهداخل سلول روي بچهها پرتاب شدم و در به سختي بسته شد.

بعد از چند دقيقه كه با كمي تكان و جابهجا شدن، جا باز كرده و توانستم اطرافم را در سلول ببينم، خودم را در سلولي تنگ و تاريك ديدم كه از فرط ازدحام جا براي سوزن انداختن هم نيست. هنوز بخشي از موها زير زبانم بود و خوب نميتوانستم حرف بزنم. از نمونههايي كه در زيرهشت ديده بودم، ميدانستم كه اگر معلوم شود حتي بخشي از موها را نخوردهام كارم زار است.

نماي داخلي زندان قزل حصار

ابعاد سلول 280*160 سانتيمتر بود. يك تخت سربازي 3طبقه كه تخت پايينش را برداشته بودند به ديوار چسبيده و 45 نفر در همين فضا كيپتاكيپ نشسته بودند.

در فضاي طبقة اول كه بهدليل برداشتن تخت، فضاي بازتري ايجاد شده بود و نفرات ميتوانستند بدون اينكه سرشان به تخت طبقة بالا بخورد بنشينند، 12 نفر در دو رديف (24نفر) نشسته بودند. تخت طبقة دوم، 6نفر را با حالت قوز كرده جا داده بود. در طبقة سوم، 6نفر روي تخت و 2نفر هم روي نردههاي اطراف تخت قرار داشتند. هر سلول پنجرهيي در ارتفاع 4متري ديوار روبرو داشت و 2نفر در قرنيز يا لبة پايين پنجره كه ابعادش تقريبا 40×60 سانتيمتر بود، مثل گنجشكي كه در باران، به سوراخي پناه آورده باشد، جمع شده بودند.

تااينجا 26نفر فقط در فضايي كه تخت از سلول ايجاد كرده بود، جا گرفتند. 2نفر هم در لبة پنجره، 17نفر باقيمانده در فضاي محدودي كه از لبة طولي تخت تا ديوار سمت چپ و لبة عرض تخت تا ميلههاي ورودي سلول ايجاد شده بود، خودشان را جا داده بودند.

همانجا كه وارد شدم، يعني در فضاي 17نفره بيرون تخت، جا باز شد و نشستم. چون فضا تاريك بود خوب كسي را نميديدم، فكر ميكردم بقيه هم قادر به تشخيص رفتارم نيستند، سرم را بين زانوهايم بردم و خوب باقيمانده موها را از زير زبانم بيرون آوردم تا هم خيالم راحت شود و هم بتوانم حرف بزنم.

ابراهيم(م) يكي از بچهها كه ظاهراً قديميتر از بقيه بود، خطاب به 3 نفر تازه وارد گفت:

– خوش اومدين بچهها!….

اينجا 3 وعده در روز درِ سلول براي صبحانه و ناهار و شام باز ميشه و در همين زمانبندي 30 يا 40 دقيقهيي، بچهها هم دستشويي ميرن، هم نماز ميخونن, هم غذاشونو ميخورن.

– يعني همة بچهها با هم؟

– آره همه با هم. ولي بيشتر وقت بچهها تو صف توالت ميگذره. چون 400 نفر بايد تو همين فاصله دستشويي شونم برن.

– محل غذاخوردن كجاست؟

– 4 رديف، توي همين راهرو اصلي بند. 2 رديف، اينطرف، 2 رديف هم اونطرف روبروي هم.

– به هر 4 نفر يه بشقاب غذا ميدن، جنگي هم ميخوريم تا به بقيه كارامون برسيم.

– هر كي با هر كس دلش خواست ميتونه بشينه و غذا بخوره؟

– آره، فعلاً چيزي نگفتن. يعني راه ديگهيي هم وجود نداره. چون نيم ساعت وقت داري بايد همة كارهاتو بكني. هر جا خالي بود ميشيني يه لقمه ميخوري.

– شب، همه همينجا ميخوابيم؟

– 25 نفر تو سلول. بقيه هم هر كي تو قسمت جلو سلول بايد خودشو يهجوري جا بده.

– شما چند وقته اينجايي؟

– دو ماه و خُردهيي.

– چي! چهجوري 3-2 ماه مثِ بندبازها اينجا سركردي؟

ابراهيم(م) باز لبخندي زد و چيزي نگفت. چند لحظه بعد با صداي آرام نزديک گوشم گفت:

– ميدوني انسان يعني چي؟ چرا اسم ما رو انسان گذاشتن؟ به خاطر اينکه انسان زود با محيط خودش اُنس پيدا ميکنه و منطبق ميشه. منم روز اول خيلي سختم بود. ولي چند روز بعد مُنطبق شدم. الآن که جمعيتمون 15 نفر بيشتر از روزهاي اوله، هيچ احساس سختي نميکنم.

حرفش به دلم نشست. تصميم گرفتم براي اينکه زودتر در فضاي بند و وضعيت بچههاي سلول قرار بگيرم، رابطهام را با خودش حفظ کنم.

دقايقي بعد، با آمدن غذا، مسئول بند با کمک دو نفر ديگر از زندانيان که با او همکاري مي‌كردند، درِ سلولها را باز کردند. وقتي گرههاي طناب سلول، که کار قفل را ميکرد، باز شد ابراهيم(م) گفت:

– تا بقية سلولها بيرون نيومدن بيا تو صف توالت.

در صف، به چهرهها نگاه مي‌كردم تا سيامك يا آشناي ديگري را پيدا کنم.

با باز شدن سلول7، که ته راهرو بود، سيامک خارج شد. در اين فاصله، آخر صف به آن طرف بند و نزديک سلول خودشان رسيده بود. محل خودم را ترک کردم و کنار او در انتهاي صف خودم را جا دادم. اين بهترين فرصت براي تبادل اخبار و اطلاعات بود.

فهميدم بهدليل فشار زيادي که روي بچهها است فعلاً نميشود با هر کس وارد هر صحبتي شد. چون چند مورد گزارشهايي از داخل سلولها به حاج داود رسيده و او هم براي اينکه بقيه حساب کارشان را بکنند پاسخ سنگيني داده است.

چند دقيقه به پايان زمانبندي توانستيم خودمان را به بشقابي که يکونيم ليوان برنج و يک قاشق، براي 4 نفر داشت برسانيم. هر کس يک قاشق ميخورد و سريع مقابل نفر بعد ميگذاشت و او هم بههمين ترتيب، از قاشق و برنجي استفاده ميکرد که نه طعمي داشت, نه بو و خاصيتي.

با پايان زمانبندي، در محلهاي قبل مستقر شديم. من کمي جابهجا شدم و نزديک ابراهيم(م) نشستم و براي اينکه رابطهيي دوباره برقرار کنم گفتم:

– اون دو نفر که مثل مرغ رو طاقچه کِز کردن، نميافتن پايين؟

– نه، حواسشون هست.

– اگه خوابشون ببره، يه تکون بخورن و بيافتن پايين، هيچي ازشون نميمونه. نفرات پايينم دربوداغون ميشن.

– اولاً اونجا اونقدر سوز و سرما از لاي پنجره مياد که کسي خوابش نميبره. ثانيا اون دو نفر بايد حواسشون به هم باشه تا چرت نزنن. بعد هم بچهها در هر نوبت مرتب جابه‌جا ميشن تا همة بچهها بهترتيب همه جا بشينن.

بوذرجمهر كرمي، يکي از بچههاي شهرستان ميانه که کنارم نشسته بود، با لهجة آذري گفت:

– نگران نباش، همين روزها، حاجي مياد يه تعدادي رو ميبره بند عمومي اينجا خلوت ميشه.

– مگه اينجا بند عمومي هم داره؟

– آره، هر موقع از اوين زنداني ميارن، حاجي قبلش مياد به سلولها سر ميزنه، هر کي بخواد بره بند بهش ميگه بره بند عمومي.

با نگاهي به ابراهيم(م) از او پرسيدم:

– راست ميگه؟ هر کي بخواد ميره بند عمومي؟

– هر كي بخواد که نه. بايد انقدر بگي، اگه حاجي خوشش اومد يا دلش سوخت ميبره.

در دلم گفتم گور پدرش. اگه صد سال هم اينجا بمانم درخواست و التماس نميکنم.

شب که درِ سلول براي نماز و شام باز شد، دوباره سيامک را در صف ديدم. گفت: مثل اينکه در بعضي از سلولها نفوذي انداختهاند تا بچهها را شکار کنند. تعدادي هم هستند كه اگر اين شرايط ادامه پيدا کند نميکِشند. بههمين دليل معمولا ًبچهها زياد به هم اعتماد نميکنند. و افرادي هم که از قبل همديگر را ميشناسند زياد به هم آشنايي نميدهند تا برايشان اسباب دردسر نشود.

اطلاعاتش درست بود. چون يکي از نفرات سلولشان را ميشناخت و او توجيهش کرده بود. ما هم تصميم گرفتيم روابطمان را محدود به تبادل اطلاعات و اخبار ضروري کنيم.

 

……. خاطرات زندان قزل حصار  ادامه دارد …

 

Powered by moviekillers.com